01 June، 2011

مرا درد تو بدتر از مرگ خویش


مرا درد تو بتر از مرگ خویش / بنه بر سر خسته بر ترگ خویش

می‎روند و دل ما ریش می‎دارند، اگر دلی مانده باشد
می‎بَرند و جان ما خیش می‎زنند، اگر جانی مانده باشد
می بُرند و کام ما تلخ می‎کنند، اگر ...نه، دگر کامی نمانده.

از رفتن و بردن و براندن خسته ام، کاش بلبل خموش بنشستی / تا خر آواز خود تمام کند

تا کی فغان؟ تا کی بیداد؟ ای داد از بیداد...

روانشان شاد



*

6 دیدگاه:

  1. خبری سخت وحشتناک سنگین بود، بی شک بعد از این همه تاریکی، صبحی روشن از راه میرسد قانون هستی است مگر اینکه بپذریم که به پایان حیات خود رسیده ایم، روح و روان آفتابکاران جنگل چیزی به جز این را نمیتوان پاسخی باشد. اندکی صبر شاید که سحر نزدیک باشد.

    تسلیت

    پاسخحذف
  2. سخت و ویرانگر بود افرای گرامی
    چشم به راه و امیدوار همان بامدادی هستم که گفتید
    سپاس از همدردی

    پاسخحذف
  3. درسته خبر ویرانگر بود ! باید زار زد حالا که نمیتوان فریاد زد....

    پاسخحذف
  4. فریاد می‌زنیم یوپگ گرامی، فریادرسی نیست
    اما ما کار خودمون رو می‌کنیم

    پاسخحذف
  5. خود پرنده ای بودی،
    در رویای آبی بی انتهایت،
    سلامی در امتداد رهایی!

    اینک در رویای پرندکان،
    شفقی خونینی،
    در وداعی بی بازگشت!

    هاله ای در خاطرات همیشه چشم انتظاران!

    پاسخحذف
  6. انقدر دردناک و تکان دهنده بود که آدم همینجور فقط میتونه هاج و واج نگاه کنه و بغض کنه... ):

    پاسخحذف