![]() | ||
| دو فریبکار بزرگ : خمینی و رجوی |
فریبت میدهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نـُه توی مرگ اندود، پنهان است
سدهاهزار جوان برومند این خاک زندگینکرده آن را باختند، آنهم در قماری که تنها یک هماورد نداشت و نابرابر بود. آنان با دوکس جنگیدند، نخست؛ سیهدلان فریبکار و بداندیش در برون، و دویم؛ اندیشهی ناسره و ناسنجیدهی اندرون. آنکه برون بود فریبکارانه اندرون را شوراند و سوار بر توسن احساس نمود، تازاندش که به چکاد خودخواهی و خودخواندگی رسد و آنکه شورید چیزی نیافت جز شوریدگی و مرگ، واگر زنده ماند بهرهای نبرد جز بیماری و دیوانگی و سرخوردگی، وافسوس که همهی رفتگان و اینگونهماندگان بخشی از نیروی سازنده و دانای ایران بود که سالها باید بگذرد تا دوباره چنانمان آید.
داستان غمبار این کشتار پایان ندارد، سالها مردم را بسیج کردند برای پشتیبانی از دین، از اسلام، و اندکی هم وطن! و گسیلشان داشتند به مرگزار، همان که "جبههی حق علیه باطل" نامیدند. نخست عاشقشان کردند (شما بخوانید فریبشان دادند) و گفتند عشق را به بها دهند، نه به بهانه! سپس شربت شهادت را در فشنگ و خمپارهی ارتش عراق ریختند، که پولش به جیب از ما بهتران رفت و آتشش در جان سربازان ما، شربت را به سربازان ما نوشاندند و شرنگش را در کام ما ریختند، آنان را یکبار کشتند و ما را هر روز، هر روزی که تن بی جانشان در تلویزیون دیدیم و تابوتشان در کوی و برزن، عکسشان بر دیوار و همسرشان در خیابان، فرزندان بی پدر شدند و پدران و مادرانشان شیونکنان و از زندگی بریده ... آری هرگاه نشانی از آن بینشانها دیدیم، سوختیم و مردیم و آهکشیدیم و نفرین کردیم بر آنکس که کننده بود و دستوردهنده.
داستان غمبار این کشتار پایان ندارد، سالها مردم را بسیج کردند برای پشتیبانی از دین، از اسلام، و اندکی هم وطن! و گسیلشان داشتند به مرگزار، همان که "جبههی حق علیه باطل" نامیدند. نخست عاشقشان کردند (شما بخوانید فریبشان دادند) و گفتند عشق را به بها دهند، نه به بهانه! سپس شربت شهادت را در فشنگ و خمپارهی ارتش عراق ریختند، که پولش به جیب از ما بهتران رفت و آتشش در جان سربازان ما، شربت را به سربازان ما نوشاندند و شرنگش را در کام ما ریختند، آنان را یکبار کشتند و ما را هر روز، هر روزی که تن بی جانشان در تلویزیون دیدیم و تابوتشان در کوی و برزن، عکسشان بر دیوار و همسرشان در خیابان، فرزندان بی پدر شدند و پدران و مادرانشان شیونکنان و از زندگی بریده ... آری هرگاه نشانی از آن بینشانها دیدیم، سوختیم و مردیم و آهکشیدیم و نفرین کردیم بر آنکس که کننده بود و دستوردهنده.
داستان این عاشقیتها هنوز هم خواننده دارد، نه ، بهتر است بگویم این نمایشنامه هنوز هم بازیگر دارد، هنوز هم فریبکارانی هستند که هزاران ایرانی را برای پاسداشت شرف! در اشرف نگاهدارند و خود در نـُهتوی پستی و قدرتخواهی بمانند، هنوز هم کسانی هستند که برای یک قدرتخواه بمیرند و از کردهی خود دلشاد باشند. روزگاری در جبهه تیر میخوردند و درود بر خمینی و مرگ بر صدام فریاد میزدند و امروز گلوله میخورند و زندهباد برادر مسعود و خواهر مریم و مرگ بر خامنهای میگویند، همان نمایشنامهای که دههی شصت میدیدیم و تو میمانی که برای جانباختن یک انسان و یک ایرانی غمگین باشی و یا بر فریبخوردگی آنان گریان، هرچند که آنان این فریب را "ایستادگی بر آرمان" بدانند، مانند کسانی که باشادی بر روی مین میرفتند و آن را "عمل به تکلیف" میدانستند.
هرچه هست، سخن از جان انسان است و من تنها میتوانم ببینم و بگریم و نفرین کنم و تلاش کنم که شاید روزی و جایی بتوانم چراغی روشن کنم برای فریب نخوردن خود و دیگران، اما تا آن گاه، تنها منم و دل غمینم و چشمی اشکبار از دیدن مردگان...
یاد همهی جانباختگان راه آزادی گرامی
پ.ن:
1- در این نوشته تنها به کشتهشدگان ایدئولوژیک پرداختم، آنانکه برای مردن و سنگ زیرین بالاروندگان از نردبان قدرت ساخته و پرداخته شدند، خواه در جنگ ایران و عراق و خواه در کمپ اشرف، و آنانکه در دههی شصت – وتا امروز- بیگناه بودند و در بالای چوبهی دار رقص آزادگی و فرزانگی کردند را جدا دانستهام.
2- پیش از این هم در بارهی اشرف گفتهام:



اسف بار است. خیلی از آنها خیال ماندن در جهنم اشراف را ندارند، اما اجازه خروج به آنها داده نمیشود، از هر ارتباطی با فامیل و خانواده محرومند، و بسیار در تنگنا هستند، هیچ دریچهای به بیرون باز نیست، شستشو مغزی، ارعاب، تهدید و فریب، شرایطی بسیار بسیار بغرنجی است. تا ما یاد نگیریم که دنباله رو نباشیم، و استقلال فردی و ملی را فدای هیچ حزب، گروه، رهبر، ولی، مرام و مسلکی نکنیم از نکبت استبداد و بیداد رها نخواهیم شد. تاریخ استبداد در ما و فرهنگ ما دیرینه است، آگاهی تاریخی و فرزانگی، نابودی شخصیت پرستی و دنباله روی، نقد موقر تاریخ و نه تحقیر قهرمانان، جسارت و جسارت و جسارت فردی، میتواند به رهایی بیانجامد وگرنه ... بهتر آن است سکوت کنم.
پاسخحذفمرسی که هستی دوست جان
سلام
پاسخحذفببخشید که مطلبم مرتبط نیست (شرمنده) می خواستم اگه موافق باشید با هم تبادل لینک کنیم
وبلاگ من تینایی هست و آدرسشم اینه:
http://tinaie.blogspot.com
من در دنباله با شناسه Tinaj2010 ودر بالاترین هم با شناسه Tina.j عضو هستم…
لطفا اگر نظرتون موافق بود من رو از طریق نظرات وبلاگم و یا فرم تماس وبلاگم در جریان قرار بدید تا شما رو با افتخار لینک کنم...
موفق و پیروز باشید
تینا
افرای گرامی، درست و به زیبایی گفتید. سپاس از بود و مهر
پاسخحذفسپاس تینای گرامی، پاینده باشید
"هرچه هست، سخن از جان انسان است و من تنها میتوانم ببینم و بگریم و نفرین کنم و تلاش کنم که شاید روزی و جایی بتوانم چراغی روشن کنم برای فریب نخوردن خود و دیگران، اما تا آن گاه، تنها منم و دل غمینم و چشمی اشکبار از دیدن مردگان..."
پاسخحذفدرود بر گبگای نازنین.
با خوندن این مطلب مجموعه ای از احساسات به من حجوم آورد...
غم و درد و تاسف و ....
آمدم سال نو رو نبریک بگم اما...
ممنون گیگا جان جنان به درستی دردم را در خطت خواندم که جز سپاس هرچه دیگر پرگویی است
پاسخحذفدرود ایلبرا جان
پاسخحذفسپاس از احساسات پاکت، نوروزت نو و شاد
سپاس یوپگ جان، دردمان به آزادی درمان باد