محمد مختاری از شعر شاعری میگوید و سرودهی بیخوابی خویش را میخواند. نویسنده، سراینده، پژوهشگر، آزادیخواه و مترجمی که در قتلهای زنجیرهای کشته شد . روانش شاد و جایش سبز
کتابهایی که بازمیشوند و دستهایی که بسته میشوند
پرسش: شعر، کارکرد، و هدف غایی آن چیست؟ شاعر چیست و وظیفهاش کدام است؟
محمدمختاری: شعر یک نوع آرمانشهر است که در زبان و در اکنون تحقق پیدا میکند، چون که کیفیتی از تازگی و نویی است، بخصوص در موقعیت امروز که به طور وسیعی و بهطرز شدیدی دچار روزمرگی است.
شاعر کسی است که بهرغم واقعیتهای نابسامان، بهرغم مشکلات و دردها و رنجها و حتا فجایع و روزمرگیها، هوشمندانه در پی ساختن و نوکردن هماکنون است.
کار شاعر نه لمیدنِ بر گذشته است و نه تسلیم به روزمرگی، و نه رشک بردن به آینده، بلکه میخواهد هماکنون را از کیفیتی سرشار کند که میتوانست داشته باشد.
شاعر از آنچه که غایب است چیزی رشکانگیز درست نمیکند و به آنچه هست هم تن درنمیدهد و از آنچه بوده نیز فاصله میگیرد. بهاینترتیب شعر گشایشِ یک افق است، یک طرز نگاه است که این طرز نگاه – این جهان دیگری را طرح کردن- طبعن معطوف به تنوع و کثرت است. درنتیجه با موقعیتها، با مبانیای که بخواهند آدم را، زبان را، زندگی را محدود بکنند، یا به متحدالشکلی/همنواختی تقلیل بدهند درمیافتد. به همین دلیل است که ما میگوییم شعر همیشه در گرو آزادی است و مخالف سانسور.
بی خوابی
چه فرق می کرد زندانی در چشم انداز باشد
یا دانشگاهی؟
اگر که رویا تنها احتلامی بود بازیگوشانه
تشنج پوستم را که میشنوم
سوزن سوزن که میشود کف پا
علامت این است که چیزی خراب میشود
دمی که یک کلمه هم زیادیست درخت و سنگ و سار و سنگسار و دار سایهی دستیست که میپندارد دنیا را باید از چیزهایی پاککرد
چقدر باید در این دو متر جا ماند تا تحلیل جسم حد زبان را رعایت کند؟
چه تازیانه کف پا خورده باشد
چه از فشار خونی موروث در رنج بوده باشی
قرار جایش را میسپارد به بیقراری
که وقت و بیوقت
سایه به سایه
رگ به رگ
دنبالت کرده است تا این خواب
...
تظاهرات تورم را طی میکنم در گذر دلالان
سر چهار راه صدای درشت میپرسد
ویدئو مخربتر است یا بمب اتم؟؟؟
مسیح هم که بیاید انگار صلیبش را باید حراج کند
صدای زنگ فلز در دندانهای طلا
وخارش کپک در لالههای گوش
نصیب نسلی که خیلی دیر رسیده است
(و فکر سیب و زمین در سیصد سالگی جاذبه
و کودکان چند هزار ساله که انگار
برای اولین بار هستی را در وان حمام سبکتر یافته اند.)
نه سینما و نه مهمانی در تاریخ
هجوم کاشفانی با تاخیر حضور
هزارکس میآیند و هزارکس میروند
و هیچکس هیچکس را به خاطر نمیآورد
صدا همان که میشنوی نیست
سگ از سکوت به وجد میآید و دزد بر سر بام بلند سماع میکند با ماه
زبان عزیزتر است اکنون یا دهان؟
که سنگ راه دهان را هزار بار تمرین کرده است
صدا که میشکند حرف که چرکمیکند جملهها که نقطهچین میشوند پیری یا بچهای که خود را میکشد تازه معنا روشن میشود
سگی که میافتاد در نمکزار و... این نمک که خود افتاده است
خلاف رای اوللالباب نیست که ماه رنگ عوض کرده باشد
یا شب مثل آزادی زنگ زند
(اگر که لاله زرد باشد یا سیاه
استعارهی خون
به مضحکه خواهد انجامید)
گچ سفید جای سرت را نشان میدهد
که چند سالی انگار در اینجا مینشستهای
و رد انکارت افتاده است
بر دیوار
یا شاید نقشی مانده است از تسلیمت
گزارهایی اصلا ناتمام
و تازه این بیتابی که هیچچیز آرامش نمیکند
در التهاب درهایی که بازمیشوند و درهایی که بسته میشوند کتابهایی که بازمیشوند و دستهایی که بسته میشوند و دستهایی که سنگها را میپرانند و سارهایی که از درختها میپرند درختهایی که دار میشوند دهانهایی که کج میشوند زبانهایی که لالمانی میگیرند
صدای گنگ و چشم انداز گنگ و خواب گنگ
و همهمه
که میانبوهد
میترکد
رویا که تکه تکه میپراکند دانشگاهی که حل میشود در زندانی و چشم اندازی که ازهم میپاشد
خوابی که میشکند در چشم و چشم که میخ میشود در نقطهای
ونقطه
که میماند منگ در گوشهای از کاسهی سر
که همچنان قلت میخورد
قلت میخورد
قلت میخورد...
شِکند گُمانیک وزار / شکند گمانیک ویچار یا همان گزارش گمانشکن، دفتری است در شانزده باب و به زبان پهلوی، که در پشتیبانی از دین زردشتی و در نپذیرفتن اسلام و مسیحیت بوده و نویسندهی آن مردانفرخ، پسرِ اورمزد، است. نگاشتن این دفتر در آزادی –اندک- اندیشه و آسانگیری دینی (تساهل) فرمانروایی مامون (خلیفه عباسی) در سدهی 9م/3ه انجام شد تا اینکه نریوسنگ آن را به زبان سانسکریت برگرداند و ادوارد ویلیام وِست آن را در 1855 به انگلیسی برگرداند.
صادق هدایت چهار بخش پایانی آن را در کتابی به نام "گزارش گمان شکن" به پارسی برگرداند و چاپ کرد. اینجا بهدنبال گفتگو در چرایی و چگونگی و پیشینهی این دفتر و بررسی آن نیستم و تنها یادی است از صادق هدایت و اینکه چرا این کتاب از دسترس دوستان به دور است. زیرا هرجا کتابهای او برای دانلود باشد، این کتاب میان آنان نیست! ( دستکم من تاکنون ندیدهام)
افزون بر نام هدایت، این دفتر گنجینهی ارزشمند از واژگان فرزانشی/فلسفی پارسی است.
امیدوارم یادی از هدایت بشود و نوشتهاش به کار کاردانان و دوستداران بیاید.
نگاهی به کتاب شکند گمانیک ویچار، فرید شولیزاده (+)
E. W. West, translator, Sikand-gûmânîk Vigâr, in his Pahlavi Texts, Part III (Oxford University Press 1885). Volume 24 of the Sacred Books of the East, edited by Max Müller.(+)
گزیده مار را افسون پدید است / گزیده جهل را که شناسد افسون؟ (ناصرخسرو)
گردانندگان گرامی و ناشناس شورای هماهنگی راه سبز امید!
آیا اگر کورکورانه گفتههای شما را بپذیریم و بهکار ببندیم مبارزان خوبی هستیم؟
آیا آنگاه که پرسشی نداشته باشیم بهترین هستیم؟
آنچه تاکنون از شما دانستهایم نامیسبز است، نامی انگیزاننده برای ما، اما انگیزهی شما چیست؟ ما از چه کسانی باید پشتیبانی کنیم و به سخن چهکسانی باید گوش گنیم؟ پشتوانهی اندیشهی شما چیست؟ دورنمای دیدگاه شما کجاست؟ کمترین خواستهی شما چیست؟ راههای رسیدن به آرمانهایتان از کجا میگذرد یا باید بگذرد؟
چرا نباید بدانیم از که میشنویم؟ تلاش میکنید، سپاس؛ هزینه میدهید، باز هم سپاس؛ اما چرا نباید گویندگان را بشناسیم؟ اگر گویندگان و پیشینهی آنان و دیدگاههای کنونی ایشان را بدانیم، آسانتر و با سنجشِ خِرد میتوان بررسی کرد و هماهنگ شد.
اگر این پرسشها برای شما آزاردهنده است، ندانستن نام و اندیشه و آرمان شما هم برای ما چنین است. اگر پرسش ما را برنمیتابید و آن را جدایی از سبزها میخوانید، همان بهتر است که سپید باشیم و سبزِ چشم بسته نباشیم، اما بدانید که بخشی از تلاش سبزها آگاه سازی و خردورزی و روشن سازی و شفافیت است. چرا باید به ناشناختهها –شما- باور داشته باشیم؟ خواهش میکنیم نگویید اگر باور ندارید پیگیر ما نباشید، زیرا شما از سوی بخشی از مردم سخن گفته و آن سخنان –شاید- انگیزانندهی آنان و نیز اثرگذار بر جنبش مردمی ایران باشد. اگر -به درستی- نگران جان خود هستید، دست کم آنانی که بیرون از ایران هستند را نام ببرید. تاکنون تنها آقای رجبعلی مزروعی خود را سخنگوی شما نامیده است، اما دیگران کیستند؟
آنچه تاکنون گذشته بیان می دارد که آقای مهدی کروبی یکی از رهبران این جنبش است، اما این چه شورایی است که نمایندهی ایشان (آقای واحدی) در آن نبوده و از آن آگاه نیست؟(+) خواهش می کنیم بگویید شما کیستید؟ فاشمان بگویید.
من هلاک فعل و مکر مردمم / من گزیدهی زخم مار و کژدمم (مولوی)
فریبت میدهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نـُه توی مرگ اندود، پنهان است
سدهاهزار جوان برومند این خاک زندگینکرده آن را باختند، آنهم در قماری که تنها یک هماورد نداشت و نابرابر بود. آنان با دوکس جنگیدند، نخست؛ سیهدلان فریبکار و بداندیش در برون، و دویم؛ اندیشهی ناسره و ناسنجیدهی اندرون. آنکه برون بود فریبکارانه اندرون را شوراند و سوار بر توسن احساس نمود، تازاندش که به چکاد خودخواهی و خودخواندگی رسد و آنکه شورید چیزی نیافت جز شوریدگی و مرگ، واگر زنده ماند بهرهای نبرد جز بیماری و دیوانگی و سرخوردگی، وافسوس که همهی رفتگان و اینگونهماندگان بخشی از نیروی سازنده و دانای ایران بود که سالها باید بگذرد تا دوباره چنانمان آید.
داستان غمبار این کشتار پایان ندارد، سالها مردم را بسیج کردند برای پشتیبانی از دین، از اسلام، و اندکی هم وطن! و گسیلشان داشتند به مرگزار، همان که "جبههی حق علیه باطل" نامیدند. نخست عاشقشان کردند (شما بخوانید فریبشان دادند) و گفتند عشق را به بها دهند، نه به بهانه! سپس شربت شهادت را در فشنگ و خمپارهی ارتش عراق ریختند، که پولش به جیب از ما بهتران رفت و آتشش در جان سربازان ما، شربت را به سربازان ما نوشاندند و شرنگش را در کام ما ریختند، آنان را یکبار کشتند و ما را هر روز، هر روزی که تن بی جانشان در تلویزیون دیدیم و تابوتشان در کوی و برزن، عکسشان بر دیوار و همسرشان در خیابان، فرزندان بی پدر شدند و پدران و مادرانشان شیونکنان و از زندگی بریده ... آری هرگاه نشانی از آن بینشانها دیدیم، سوختیم و مردیم و آهکشیدیم و نفرین کردیم بر آنکس که کننده بود و دستوردهنده.
داستان این عاشقیتها هنوز هم خواننده دارد، نه ، بهتر است بگویم این نمایشنامه هنوز هم بازیگر دارد، هنوز هم فریبکارانی هستند که هزاران ایرانی را برای پاسداشت شرف! در اشرف نگاهدارند و خود در نـُهتوی پستی و قدرتخواهی بمانند، هنوز هم کسانی هستند که برای یک قدرتخواه بمیرند و از کردهی خود دلشاد باشند. روزگاری در جبهه تیر میخوردند و درود بر خمینی و مرگ بر صدام فریاد میزدند و امروز گلوله میخورند و زندهباد برادر مسعود و خواهر مریم و مرگ بر خامنهای میگویند، همان نمایشنامهای که دههی شصت میدیدیم و تو میمانی که برای جانباختن یک انسان و یک ایرانی غمگین باشی و یا بر فریبخوردگی آنان گریان، هرچند که آنان این فریب را "ایستادگی بر آرمان" بدانند، مانند کسانی که باشادی بر روی مین میرفتند و آن را "عمل به تکلیف" میدانستند.
هرچه هست، سخن از جان انسان است و من تنها میتوانم ببینم و بگریم و نفرین کنم و تلاش کنم که شاید روزی و جایی بتوانم چراغی روشن کنم برای فریب نخوردن خود و دیگران، اما تا آن گاه، تنها منم و دل غمینم و چشمی اشکبار از دیدن مردگان...
یاد همهی جانباختگان راه آزادی گرامی
پ.ن: 1- در این نوشته تنها به کشتهشدگان ایدئولوژیک پرداختم، آنانکه برای مردن و سنگ زیرین بالاروندگان از نردبان قدرت ساخته و پرداخته شدند، خواه در جنگ ایران و عراق و خواه در کمپ اشرف، و آنانکه در دههی شصت – وتا امروز- بیگناه بودند و در بالای چوبهی دار رقص آزادگی و فرزانگی کردند را جدا دانستهام.