۲۷ آبان، ۱۳۹۳

دست‌م خیس شد...



همیشه... تا که دل‌خسته بودم، آرام جان می‌شدی، با لب، با دل، با نگاه؛ که مهربانو بودی و همه جان...
تا می‌خندیدم، می‌گریستی، از شوق، با مهر، تا جان؛ که گل‌مهر بودی و همه دل...

روزهای تلخ... نگران، چشم‌به‌راه خوش‌پیامی از چاردیواری آبی و غم‌انگیزی که نه تو را آسودگی داشت و نه ما را امید، که نه تو می‌دانستی و نه ما می‌توانستیم؛ تو از آن‌چه می‌رودَت، و ما نیز، از آن‌چه می‌آیدمان...
در رویاهایِ خوش گذشته پرواز می‌کردم، با یاد شیرین‌خندهایت بر کودکی‌هایم... وه که بازیِ گونه‌ها و لبان‌ت چه دل‌نشین بود؛ دل‌نشین‌ترین... خندان بودم... دست‌م خیس شد...

فردا... کنارت بودم، دست در دست، نه لبخندی، نه تلخندی... بوسیدم‌ت، بوییدم‌ت، نوازش‌کنان عشقیدم‌ت... در گوش‌ت آرام می‌خواندم... دست‌م خیس شد!

دیروز... هم‌همه بود، گریه و شیون، من تنها تو را دیدم، که می‌رفتی خندان، و می‌بردی دل و جان... دست‌م خیس شد...

آن روز... آن‌جا بودم، کنارت، که هیچ نمی‌گفتی، و آوازت در گوش‌م بود، سرواد زندگانی، که از مهر می‌خواندی، نرم‌خند و گل‌خند، و واژه‌ها را از گل‌برگ‌ها می‌شنیدم... من بودم و تو بودی، که به دل می‌راندی و از دیده می‌آمدی... دست‌م خیس شد... 

و می‌رانی... و می‌آیی... جان‌م خیس شد...



هزار صفحه سینه داشت
هزار صفحه سینه را
به سایه داد
و سایه ای که می کشیدش
در دست
هزار آئینه داشت.
هزار صفحه سینه در هزار آئینه
تنی تناهی شد.
تنانِ نامتناهی شد.

*: سروده‌ای از یداله رویایی

۰۲ اسفند، ۱۳۹۲

مپرس


هر کسی عربده‌ای این که مبین آن که مپرس


 Click 2 c pic source



گفت آن می‌کشم اندر خم چوگان که مپرس


حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس

۳۰ آذر، ۱۳۹۲

یلدای این سال‌ها سیاه: برای پیمان عارفی



ندانم که گفتد، چون گفتد، و کِی؛ اما نیک دانم که شانه‌های نشکسته‌به‌این‌چهارسال‌ت خرد شد، پای پایدارت سست شد و گردنِ کشیده‌ات خم. وای از دل همیشه عاشق‌ت و چشمان خیس‌ت ... 

من تاب شنیدن نداشتم، تو ایستادگی چون خواهی آورد؟ من می‌گویم، تو حس می‌کنی، خرد می‌شوی، می‌سوزی. تو ایستاده بودی، بارها تلاش کردند به زمین‌ت زنند، فروزان و در فراز ایستادی، اما این بار ...

در زندان دژخیمان که نوازش‌ت می‌کند؟ دلداری از که می‌جویی؟ دست‌های آغشته به مهرت رو به کدام ایزد است و تن گداخته‌ات چگونه سرد می‌شود؟ سرد می‌شود آیا؟ دیگر به امید کدام روز دیدار خواهی بود، با تشویش، که زیبا را گفته بودی: "میترسم اتفاقی تو راه براتون بیوفته و یه عمر بدبخت بشم و دستم به جایی بند نیست "+.

بالینِ مهرت سر بر بالین خاک است، مرهمی بر زخم‌هایت کو؟ دل‌دارت کجاست؟ دل‌داران‌ت کجایند؟ خون‌ت می‌جوشد و خوان‌ت می‌ستانند، دل‌ت بشکسته و مینای بهشت در گوش‌ت خوانند، خوانده‌اند، می‌خوانند، می‌خوانند، تا به کجا این همه بی‌داد...

این یلدا هم سیاه شد، تاریک و دراز، به بلندای همه شب‌های چشم‌به‌راهی، چشم به راه دیدار زیبا، دیدار مادر، شنیدن لغو حکم اعدام... بی‌گمان تو را این بلندترین شب سال‌ خواهد بود، بلندترین شب زندگانی، خیس‌ترین، سیاه‌ترین، غمگین‌ترین، و شوربختانه: بلندترین ...

شیوا به زیبایی از زیبا گفته است: " می‌دانی زیبا، خیلی پیش از اینها کشته بودن‌ت ... زیبا... دلم برای تو، پیمان، برای این سال‌ها، زار می‌زند... بعد از تو دیگر این شهر رد آنجور عاشقی را می‌بیند؟"+.

طاقت بیار رفیق :(

نوشتم برای پیمان عارفی، شما بخوانید برای پیمان عارفی، به یاد مادرش، برای زیبا صادق‌زاده، برای آرش سیگارچی، به یاد اشکان سیگارچی، برای همه ‌بی‌دلانِ سرگردان به راه.




۰۷ فروردین، ۱۳۹۲

عمو نوروز! بهارغمگین است



عمو نوروز! نیا این‌جا 
سروده و سدای یغما گلرویی

عمو نوروز! نیا این‌جا که این خونه عزاداره
پدر خرجِ یه سال قبلِ شبِ عیدو بدهکاره
چشای مادر از سرخی مثِ ماهی هفت‌سینن،
که از بس تر شدن دائم، دیگه کم کم نمی‌بینن
برادر گم شده پُشتِ سُرنگای فراموشی
تنِ خواهر شده پر پر تو بازارِ هم‌آغوشی...

توی این خونه‌ی تاریک کسی چشم‌انتظارت نیست،
تا وقتی نون و خوش‌بختی میونِ کوله‌بارت نیست

عمو نوروز! نیا این‌جا، بهار از یادِ ما رفته
توی سفره نه هفت‌سینه، نه نونه، نه پولِ نفته
عمو نوروز! تو این خونه تمامِ سال زمستونه.
گُل و بلبل یه افسانه‌س، فقط جغده که می‌خونه...
بهار و شادیِ عیدو یکی از این‌جا دزدیده
یکی خاکسترِ ماتم رو تقویمِ ما پاشیده.

توی این خونه‌ی تاریک کسی چشم‌انتظارت نیست،
تا وقتی نون و خوش‌بختی میونِ کوله‌بارت نیست...


برگرفته از اینجا


http://www.youtube.com/watch?v=NxeiU5DGXJ4

بهار غمگین 
چکامه: ه. ا. سایه
سدا: پریسا واله


بهار آمد، گل و نسرین نیاورد
 نسیمی بوی فروردین نیاورد

 پرستو آمد و از گل خبر نیست
 چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟

 چه افتاد این گلستان را، چه افتاد ؟
 که آیین بهاران رفتش از یاد

 چرا می‌نالد ابر برق در چشم
 چه می‌گرید چنین زار از سر خشم ؟

 چرا خون می‌چکد از شاخه‌ی گل
 چه پیش آمد ؟ کجا شد بانگ بلبل ؟

چه درد است این ؟ چه درد است این ؟ چه درد است ؟
 که در گلزار ما این فتنه کردست ؟

 چرا در هر نسیمی بوی خون است ؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است ؟

چرا سر برده نرگس در گریبان ؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان ؟

 چرا پروانگان را پر شکسته ست ؟
 چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست ؟

 چرا مطرب نمی‌خواند سرودی ؟
چرا ساقی نمی گوید درودی ؟

 چه آفت راه این هامون گرفته ست ؟
 چه دشت است این که خاکش خون گرفته‌ست ؟

 چرا خورشید فروردین فروخفت ؟
 بهار آمد گل نوروز نشکفت

 مگر خورشید و گل را کس چه گفته‌ست ؟
 که این لب بسته و آن رخ نهفته‌ست ؟

 مگر دارد بهار نورسیده
 دل و جانی چو ما در خون کشیده ؟

مگر گل نو عروس شوی مرده ست
 که روی از سوگ و غم در پرده برده ست ؟

 مگر خورشید را پاس زمین است ؟
 که از خون شهیدان شرمگین است

 بهارا، تلخ منشین، خیز و پیش آی
 گره وا کن ز ابرو، چهره بگشای

 بهارا خیز و زان ابر سبک رو
 بزن آبی به روی سبزه‌ی نو

 سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
 نوایی نو به مرغان چمن بخش

 بر آر از آستین دست گل افشان
 گلی بر دامن این سبزه بنشان

 گریبان چاک شد از ناشکیبان
 برون آور گل از چاک گریبان

 نسیم صبحدم گو نرم برخیز
 گل از خواب زمستانی برانگیز

بهارا بنگر این دشت مشوش
 که می‌بارد بر آن باران آتش

 بهارا بنگر این خاک بلاخیز
که شد هر خاربن چون دشنه خون‌ریز

بهارا بنگر این صحرای غمناک
 که هر سو کشته‌ای افتاده بر خاک

بهارا بنگر این کوه و در و دشت
 که از خون جوانان لاله‌گون گشت

 بهارا دامن افشان کن ز گلبن
 مزار کشتگان را غرق گل کن

 بهارا از گل و می آتشی ساز
 پلاس درد و غم در آتش انداز

 بهارا شور شیرینم برانگیز
 شرار عشق دیرینم برانگیز

بهارا شور عشقم بیشتر کن
 مرا با عشق او شیر و شکر کن

گهی چون جویبارم نغمه آموز
 گهی چون آذرخشم رخ برافروز

مرا چون رعد و توفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن

 بهارا زنده مانی، زندگی بخش
 به فروردین ما فرخندگی بخش

هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفس‌ها آتشین است

 مبین کاین شاخه‌ی بشکسته خشک است
 چو فردا بنگری، پر بیدمشک است

 مگو کاین سرزمینی شوره زار است
 چو فردا در رسد، رشک بهار است

 بهارا باش کاین خون گل آلود
 بر آرد سرخ گل چون آتش از دود

 بر آید سرخ گل، خواهی نخواهی
 وگر خود صد خزان آرد تباهی

بهارا، شاد بنشین، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام

اگر خود عمر باشد، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم

میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان برآییم

دگربارت چو بینم، شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم

 به نوروز دگر، هنگام دیدار
 به آیین دگر آیی پدیدار